ندای معروف
 

آن موقع من جوان بی کله ای بودم. زمینه هر خطایی را داشتم. یعنی محیط زندگی من مساعد بود که به هر سویی بروم؛ اما قاسم، عشق مرا عوض کرد و مرا برد تو فضای خوسازی و معنویت.


به گزارش مشرق، وبلاگ اندشه عاشورایی طی مطلبی به بازخوانی بخشی کوتاه از کتاب زیبای کوجه نقاش ها کرده است.  خواندن برشی کوتاه اما آموزنده و مفید از کتاب خواندنی و لازم المطالعه «کوچه نقاش ها» که در خصوص نمونه یک کار فرهنگی قوی و مؤثر،پیش از انقلاب، بوده است را در ادامه ملاحظه می کنید.

«.... بانی و حیدر این هیئت «ابوالقاسم کاظم دهباشی» بود که با داداشم سیدمهدی چفت و رفیق جون جونی بود؛ جوانی بلندبالا، خوش رخ، خنده رو و شیک پوش، چند سالی از من بزرگتر بود؛ اما صفا و محبتش باعث شد خیلی زود تو دل من و بچه محلها نفوذ کند؛ جوری که همان بار اول، آدم با هر مرام و مسلکی مجذوبش می شد و دلش می خواست باهاش دم خور باشد. او با کمک سیدمهدی و بچه ها، تیم فوتبال محلی تشکیل داد به اسم «عوامر». سیدمهدی پای مرا به این هیئت و تیم فوتبال باز کرد. آنها بچه ها را تمرین می دادند و مسابقات محلی می گذاشتند. بعدها فهمیدم قاسم فوتبال را بهانه کرده برای اینکه ما را دور خودش جمع کند. قاسم روزها با ما فوتبال بازی می کرد و شبها، کلاس اخلاق و قران یا مسابقه شکیات نماز با جایزه های جوان پسند، مثل گرمکن آدیداس، جام و کفش کتانی می گذاشت. می خواست به این بهانه ها، جوان تر ها را به سمت مسائل دینی بکشاند. از فضای آلوده آن موقع دورشان کند.

اسم فوتبال را می آورد، ما زنده می شدیم و می افتادیم دنبالش .... یک بار در مسابقات محلی، تیم ما با تیم یک محل دیگر مسابقه داشت. فوتبال من زیاد خوب نبود؛ اما به عشق حاج قاسم، تو تمام مسابقات و تمرین ها شرکت می کردم. در آن مسابقه، تیم ما، تیم حریف را دو به یک برد. قاسم، کاپیتان تیم را صدا کرد و گفت:« ما مهمون اینها هستیم؛ بَده اینها ببازند. بازی را به مساوی بکشونید و یک کاری کنید آبروی اینها نره».......

وقتی بیشتر با حاج قاسم اخت شدم، شبها با او می رفتم مسجد و همه راه را با هم گپ می زدیم. قاسم با همان صدای ملایم و آهسته که مال خودش بود و با خوش خلقی نصیحتم می کرد. به یاد ندارم درباره بچه محلها یا رفقایم مفی بافی کرده باشد یا بخواهد بین من و آنها جدایی بیندازد. قاسم می دانست من روی رفقایم تعصب دارم. حتی لات ترینشان را نمی توانست و نمی خواست از چشم بیندازد.

قاسم آمده بود انقلاب کند! به محله ای آمده بود که بیشتر جوانهایش اهل قمار و میکده بودند؛ اما هیچ وقت دستش را توی جیب کسی نکرد، ببیند طرف قاپ و تاس و ورق توی جیبش دارد یا نه. وقتی درس اخلاق بهمان می داد، تو روی ما نگفت که من آمده ام با قمار جنگ کنم. همه می گفتند این کارها را نکنید؛ بد است. قاسم آمده بود بگوید چکار کنیم خوب است. تا آن موقع چنین اتفاقی نیفتاده بود. او همیشه می گفت:« وقتی آدم کاری بلد نیست، قمار می کنه. فمار، بردش هم باخته. هیچ ثمری جز هدر رفتن عمر و وقت کشی نداره.» با این اعمال و رفتارش، ناخواسته در وجودمان انقلابی به پا کرد. خدا ابهتی به قاسم داده بود که خیلی زود، عرق خورها و لات ها و قداره بندها هواخواهش شدند و او را یک آدم راستگو و صادق و مؤمن می دانستند. این در زمان خودش کم چیزی نبود!

خیلی ها این اخلاق قاسم را نمی پسندیدند و بهش ایراد می گرفتند که چرا همیشه چهار تا چاقوکش ردش است و به مسجد می آید و اصلا چرا با روی خوش با آنها رفتار می کند؟

آن موقع من جوان بی کله ای بودم. زمینه هر خطایی را داشتم. یعنی محیط زندگی من مساعد بود که به هر سویی بروم؛ اما قاسم، عشق مرا عوض کرد و مرا برد تو فضای خوسازی و معنویت.

وقتی با بچه ها دنبال قاسم می رفتیم مسجد، دیگر حرفی از قمار نبود. حرفی از تاس نبود. به حرمت قاسم که قبولش داشتیم و دوستش داشتیم، به مسجد و خانه خدا احترام می گذاشتیم. این خوش خلقی و ابهت قاسم بود که ما را در خانه خدا و در بیرون از خانه خدا رام و مطیع خودش کرده بود. آخر، جوانی، هزار چم و خم دارد. آدم تو جوانی سر نترس دارد و می رود تو دل خطر. راهنما باید باشد و راه را براش روشن کند.....»

«برداشتی آزاد از کتاب کوچه نقاش ها صفحه 59 تا 61»



*کتاب کوچه نقاش ها خاطرات زیبا و خواندنی سید ابوالفضل کاظمی همرزم شهید چمران و فرمانده گردان میثم می باشد.


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٤/٢۱ توسط ندای معذوف۶
تمامی حقوق مطالب برای ندای معروف محفوظ می باشد