ندای معروف
 

یکی از شب های محرم با بچه های هیأت در مسجد دور هم نشسته بودیم،پدر ومادری که به نظر می آمد بسیار نگران هستند سراسیمه به سوی من آمدند و از من به جهت کمک به فرزندشان راهنمایی خواستند. گفتند:



: بهروز فرزند16 ساله شان مدتی است به مدرسه نمی رود و با افرادی لاابالی وخلافکار نشست و برخاست دارد. چند بارهم در جیب لباسش سیگار پیدا کردند.من در ابتدا از آنها تشکر کردم که به من اعتماد کردند وبا بیان آیات وجملات امید بخش آنها راتا اندازه ای آرام کردم. فردا شب مسئله در هیأت امربه معروف مطرح وتصمیم بر این شد که از طریق والدین و دوستان صمیمی بهروز در مورد کسانی که وی با آنها حشر ونشر دارد و نیز علاقه مندی های او ودلایل قطع رابطه با دوستان قبلی وهمکلاسی هایش،اطلاعاتی کسب کنیم.

پس از بررسی های لازم در این موارد دنبال راهی بودم تا بتوانم با بهروز رابطه برقرار کنم.از آنجا که او زیاد به پارک محل می رفت، به بهانه درس خواندن به آنجا رفتم. نزدیک او نشستم وبرای گرفتن اطلاعاتی در مورد قدمت پارک محل، سر صحبت رابا او باز کردم. در حین صحبتمان متوجه شدم علاقه زیادی به آثار باستانی ومسائل تاریخی دارد. پارک مورد نظر پاتوق او با رفقای نابابش نیز بود. من هر روز سعی می کردم قبل از رسیدن آنها او را ببینم ودر مورد آثار باستانی با وی صحبت کنم . یکی دوبار هم اورا برای دیدن فیلم سینمایی تاریخی وموزه آثارباستانی با خودم همراه کردم. به مرور زمان محل ملاقاتمان را از پارک به مسجد منتقل کردیم. اورا با بچه های مسجد وبسیج آشنا کردم وبا تدابیر هیأت امربه معروف مسئولیتی در بسیج به او محول شد. در حال حاضر بهروز دوستان زیادی در مسجد پیدا کرده و به طور مستمر در پایگاه حضور دارد. از چند دانش آموز ومعلم که با من آشنا بودند، خواستم که در درس های عقب مانده به او کمک کنند وبا وساطت هیأت امربه معروف او دوباره به مدرسه بازگشت.
منبع:گاهنامه در مسیر بهشت2

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٥/٦ توسط ندای معذوف۶
تمامی حقوق مطالب برای ندای معروف محفوظ می باشد