ندای معروف
 

گواه مى گیرم خدا را و تمام مسلمانانى را که در این مجلس حضور دارند که عقد بستم این زن را براى این جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم.


او که جوانىِ نورس بود سراسیمه و شوریده حال در کوچه هاى مدینه گردش مى کرد و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا مى نالید : اى عادل ترین عادلان! میان من و مادرم حُکم کن.

 

عُمر بن الخطّاب به وى رسید و گفت: اى جوان ! چرا به مادرت نفرین مى کنى؟!

 

جوان : مادرم مرا نُه ماه در شکم خود نگهداشته و پس از تولّد دو سال شیر داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخیص دادم مرا از خود دور نمود و گفت : تو پسر من نیستى!

 

عُمر رو به زن کرد و گفت : این پسر چه مى گوید؟

 

زن : اى خلیفه ! سوگند به خدایى که در پشت پرده نور نهان است و هیچ دیده اى او را نمى بیند و سوگند به محمد و خاندانش (صل الله علیه و آله و سلم) من هرگز او را نشناخته و نمى دانم از کدام قبیله و طایفه است، قسم به خدا! او مى خواهد با این ادّعایش مرا در میان عشیره و بستگانم خوار سازد و من دوشیزه اى هستم از قریش و تاکنون شوهر ننموده ام .

 

عُمر: بر این مطلب که مى گویى شاهد دارى ؟

 

زن : آرى و چهل نفر از برادران عشیره اى خود را جهت شهادت حاضر ساخت.

 

گواهان نزد عمر شهادت دادند که این پسر دروغ گفته ، مى خواهد با این تهمتش زن را در بین طایفه و قبیله اش خوار و ننگین سازد.

 

عمر به مأموران گفت : جوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از شهود تحقیق زیادترى بشود و چنانچه گواهیشان به صحّت پیوست بر جوان حد افتراء[حد افتراء؛اگر کسی بدون دلیل نسبت زنا به زنی بدهد هشتاد تازیانه می خورد] جارى کنم.

 

مأموران جوان را به طرف زندان مى بردند که اتفاقاً حضرت امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) در بین راه با ایشان برخورد نمود.

 

چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فریاد برآورد: اى پسر عمّ رسول خدا! از من ستمدیده دادخواهى کن و ماجراى خود را براى آن حضرت شرح داد.


امیرالمؤمنین (سلام الله علیه)به مأموران فرمود: جوان را نزد عُمر برگردانید. جوان را برگرداندند، عُمر از دیدن آنان برآشفت و گفت : من که دستور داده بودم جوان را زندانى کنید چرا او را بازگرداندید؟!

 

ماموران گفتند: اى خلیفه ! على بن ابیطالب (سلام الله علیه) به ما چنین فرمانى را داد و ما از خودت شنیده ایم که گفته اى : هرگز از دستورات على (سلام الله علیه) سرپیچى مکنید.

 

در این هنگام على (سلام الله علیه) وارد گردید و فرمود: مادر جوان را حاضر کنید، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو کرده و فرمود: چه مى گویى ؟

 

جوان داستان خود را به طرز سابق بیان داشت .

 

على (سلام الله علیه) به عُمر رو کرد و فرمود: آیا اذن مى دهى بین ایشان داورى کنم ؟

 

عُمر: سبحان الله! چگونه اذن ندهم با این که از رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) شنیدم که فرمود: على بن ابیطالب (سلام الله علیه ) از همه شما داناترست.

 

امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) به زن فرمود: آیا براى اثبات ادعاى خود گواه دارى ؟

 

زن : آرى ، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهى دادند.

 

علی (سلام الله علیه): اکنون چنان بین آنان داورى کنم که آفریدگار جهان از آن خشنود گردد، قضاوتى که حبیبم رسول خدا(صل الله علیه و آله و سلم) به من آموخته است، سپس به زن فرمود: آیا ولى و سرپرستى دارى ؟

 

زن : آرى، این شهود همه برادران و اولیاى من هستند.

 

امیرالمؤمنین علیه السلام به آنان رو کرد و فرمود: حکم من درباره شما و خواهرتان پذیرفته است ؟همگى گفتند: آرى .

 

و آنگاه فرمود: گواه مى گیرم خدا را و تمام مسلمانانى را که در این مجلس حضور دارند که عقد بستم این زن را براى این جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم ، اى قنبر ! برخیز درهم ها را بیاور.

 

قنبر درهم ها را آورد، على (سلام الله علیه) آنها را در دستِ جوان ریخت و به وى فرمود: این درهم ها را در دامنِ زنت بینداز و نزد من میا مگر این که در تو اثر زَفاف باشد (یعنى غسل جنابت کرده باشی) جوان برخاست و درهم ها را در دامن زن ریخت و گریبانش را گرفت و گفت : برخیز!

 

در این موقع زن فریاد برآورد: آتش! آتش! اى پسر عم رسول خدا! مى خواهى مرا به عقد فرزندم در آورى! به خدا سوگند او پسر من است! و آنگاه علت انکار خود را چنین شرح داد: برادرانم مرا به مردى فرومایه تزویج نمودند و این پسر از او بهم رسید و چون بزرگ شد آنان مرا تهدید کردند که فرزند را از خود دور سازم، به خدا سوگند او پسر من است و دست فرزند را گرفت و روانه گردید.

 

در این هنگام عمر فریاد برآورد: اگر على نبود عمر هلاک مى شد.  


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٧/۱۳ توسط ندای معذوف۶
تمامی حقوق مطالب برای ندای معروف محفوظ می باشد