ندای معروف
 


یکی از فرماندهان لشگر 25 کربلا نقل می کند که:
در عملیات فتح المبین، به دلیل وسعت زیاد عملیات و پیش روی لحظه به لحظه رزمندگان در عمق موانع نیروهای عراقی، احتمال می رفت که عده ای در دام عراقی ها گیر بیفتند،یکی از این موارد ، نوجوانی بسیجی بود که با صدای آرام اینگونه از پشت بیسیـــم تعریف می کرد:
- عراقی ها دارند به بعضی از بچه ها تیر خلاص می زنند و دارن به من نزدیک میشن!
-حالا چیکار می کنی؟!
- یه نارنجک دارم، حاجی سلام ما را به امام برسان، امام را تنها نگذارید.
- (با صدای بغض آلود ، جوابش را دادیم) چیکار می خوای بکنی.
- حاجی شرمنده، دیگه نمتونم صحبت کنم ، خیلی نزدیک شدن، سلامتون به دوستان شهیدتان می رسانم.
مکالمه قطع شد.
روز بعد بچه ها به همان منطقه که گِراش داده بود رفتند ، به چند تا پیکر رسیدند که تیر خلاص خورده بودندو در کنارشان جسد متلاشی شده ای بود که جنازه چند عراقی هم کنارش افتاده بود،معلوم بود با نارنجک خود و عراقی ها را متلاشی کرده بود.
هیچ چیزی برای شناسائی او پیدا نکردیم، روی کفنش نوشتیم:
===================
افسران - شهید و پاره پاره
 
شهید رفت بخاطر حفظ عزت آبرو ناموس و شرافت
 
رفت برای آزادی پیشرفت تعالی ما
رفتن نذارن به ناموس شون...الله اکبر شرم دارم بگم.....
خداییش واقعا خوب بهشون دسته درد نکنه گفتیم
خوب قدرشون رو دونستیم
به خانمه .....نگاه میکنیم ازش تعریف میکنیم
خانمه .....با پاشنه بلند زمین می خوره میـــریم کمک کنیم
چادری زمین می خوره مسخره ش میکنیم
 
جانباز  زمین مخوره  نیش خند های ما عصای بلند شدنش میشه
این همین جانبازی بود اون موقعی که به پای دشمن زمین میخوردی رو نگذاشت به به فعلیت برسه..................
مارا چہ مے شود؟

تا گردن
در نسیان فرو رفتیم...
دل چند مادر و همسر و کودک ریش شد ...
تا ریشہ مان حفظ شود...
چند نوجوان و جوان و تازه داماد تمام تنشان ریش شد تا نشود این کہ الان هست...
تا ریش نشود شلوارهامان ...
تا نشود 2 متر پارچہ ے شلوار 1 متر و نیم پاره !
تازه من فہمیدم در لباس چیزے به عنوان آستین وجود نداشتہ ...!
چه خبر است به ما هم بگویید

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٧/٢٧ توسط ندای معذوف۶
تمامی حقوق مطالب برای ندای معروف محفوظ می باشد